کارگرآنلاین: همه به مجید امید می دادن که الان آمبولانس می رسه اما نمی دونستن که جاده بسته است و آمبولانسی نخواهد رسید. رفتم پیشش با دیدن من لبخند تلخی زد و با چشمهاش باهام حرف می زد.
انگار داشت می پرسید داش مسعود بالاخره من آدم شدم؟ من هم گریه ام گرفته بود اما نمی تونستم جلو بچه ها گریه کنم بغضم رو خوردم و از سنگر بیرون اومدم صدای گریه رفقاش که بلند شد فهمیدم مجید تموم کرد.
درست روز هفتم تیر شصت و هفت. عراقی ها داشتن عقب می نشستن نیروهای کمکی هم داشتم می رسیدن. شاخ شمیران تنها خطی بود که تو اون ماهای آخر جنگ نشکست.
منبع:شهدای ایران